تبليغاتX
عارف

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

عشق يعني

 

عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 7:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام تیر 1386

درد کهنه

درد کهنه

با هرکه رفت. رفت دلم. مال من که نیست این درد کهنه .قصه ی امسال من که نیست من بی دلم. دلی که به نام تو کرده ام دل دل نکن. بزن به زمین. مال من که نیست ای آسمان به هرچه قسم خوردنی قسم حال تو که گرفته تر از حال من که نیست من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان پرواز هست زیر پروبال من که نیست

 

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 10:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام تیر 1386

غم عشق

غم عشق

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
اشـک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالـع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
ساقیا جام می‌ام ده کـه نـگارنده غیب
نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 10:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

حسرت

آسمان در حسرت چشمان توست

گریه ابر از سر فقدان توست


قطره ی اشکی که از چشمم چکید

از فراق ناز انگشتان توست


شب به پاس روی ماهت تا ابد

در عزای چهره خندان توست


باغ بی گل گشته تنهایی ام

بوستانی خالی از دستان توست


بی تو جان پرواز را گم می کند

راه معراج دل از دامان توست


نوبهار خرم و نوروز مهر

تشنه دیدار چون باران توست


با خدا گفتم بشوی افلاک را

کامشب آنجا مادرم مهمان توست


رفتی و باور ندارم هیچ گاه

کاین عروج پرگهر پایان توست

 

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

تکيه

اگر بر گل تکيه زنی می شکند
اگر بر آب تکيه زنی می رود
اگر بر تار تکيه زنی می ريزد
اگر بر روز تکيه زنی شب گردد
اگر بر شب تکيه زنی روز گردد
اگر بر دوست تکيه زنی دشمن گردد
که جهان جايگاه تکيه زدن نيست
سست است و بی مقدار
هر روز عوض می شود و هر دم به رنگی در آيد
پس بر آن تکيه زن که در جهان نيست
نمی ميرد و می ماند
بوده است و هست
دشمن نمی شود و پژمرده نمی گردد
جان می دهد و می گيرد
او خداوند يست که پشت هيچ تکيه کننده ای را خالی نمی کند
نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

درد عشق

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

سر وقت خدا

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب ،
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
«هیچ تقصیر درختان نیست»
ظهر دم کردۀ تابستان بود ،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد ،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو «ماهی ها ، حوضشان بی آب است»
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

بي قرار

دلگيرم و بي قرار ...
همجنس نگاه گندمگونت ،
همرنگ دستهايت !
گاه سبز و گاه گاهي طلايي ...
مهم نيست كه شانه هايت پوشالي ست و
آغوشت خيال ...
دستهايت اينجاست !
نگاهت ،
صدايت
خنده هايت !
ديگر چه ميخواهم ؟
هيــــــــــــــــــچ !!
دستهايت را در دستانم جا گذاشته اي !
نگاهت را در نگاهم ،
و خيالت را در خبالم ... و من ،
بي قرارم !
عاشق تر از هميشه

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

زندگی

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در وادی عشق
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن
پرغرور چون آبشاران
بودن اما ساده بودن
نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

لبخند

می توان درکوچه های زندگی
پاسخ لبخند را با یاس داد

می توان جای غروب عشق را
به طلوع ساده ی احساس داد

می توان در خلوت شب های راز
فکر رسم آبی پرواز بود

می توان با لهجه ی سرخ دعا
مدتی با آسمان خلوت نمود

می توان با حرفی از جنس بلور
شوق را به هر دلی دعوت نمود

می توان در آرزوی کودکی
باحضور یک عروسک سهم داشت

می توان گاهی به رسم یاد بود
در دلی یک شاخه ی نیلوفر گذاشت

می توان از شهر شب بوها گذشت
عابر پس کوچه های نور بود

می توان همسایه ی مهتاب شد
فکرزخم غنچه ای رنجور بود

می توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشک ها را دانه داد

می توان وقتی خزان ازراه رسید
یک کبوتررابه کنجی لانه داد

می توان درقلب های بی فروغ
لحظه ای برفی زد وخورشید شد

می توان در غربت داغ کویر
گاه آن ابری که می بارید شد

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم تیر 1386

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 7:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم خرداد 1386

پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 23:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم خرداد 1386

پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 0:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

هملت

هملت

For the one who has not understood , how much it is sufferable, how much it is torturable, how much..., when you reach to the end of the way in the deepest part of your cells & he/she that  is miles far away doesn’t know not only in the mind nor in heart.

 

 

 

For Ever

 

Curse on love burning and killing,

Curse on whole terrestrial love,

Curse on whole of the world’s lovers who love you,

How much times I offer my love and how many times you didn’t care,

Which ,I only saw you once,

and on your black eyes,

and on your long lashes,

that at the moment ,burned and were closed,

Curse on me who never will I want to see you,

Curse on fate,

Curse on Gods who are jealous so many,

Curse on Zeus who again fall in your love,

and again robbing you from me,

Curse on love that never do I love,

and on you if you become beloved, can you,

and on whole of the Milkyway Galaxy,

which fell in love with you,

Curse of one drop’s bit by bit on Pacific Ocean,

which is pacific and silent,

and on whole celestial love

again I can’t  Curse you

because I love you.

 

 

نفرين بر عشق كه مي سوزاند و مي ميراند

نفرين بر تمام عشقهاي زميني

نفرين بر تمام عشاق جهان كه عاشق تو اند

چند بار عاشقت شوم و چند بار مي روي

من كه بيش از يكبار نديدمت

نفرين بر چشمان سياهت,

و بر مژگان بلندت

كه آتش زدندو بسته شدند,

نفرين بر تو كه ديگر نمي خواهم ببينمت

نفرين بر سرنوشت

نفرين بر خدايان كه اينقدر حسودند

نفرين بر زووس كه باز عاشق تو شد

و باز تو را از من ربود

نفرين بر عشق كه ديگر عاشق نخواهم شد

وبر تو اگر معشوق شوي! مگر مي تواني

نفرين بر تمام كهكشان راه شيري

كه عاشق تو شد

نفرين ذره ذره يك قطره آب بر اقيانوس آرام

كه اينقدر آرام و ساكت است

نفرين بر تمام عشقهاي آسماني

ديگر نمي توانم نفرينت كنم

چون دوستت دارم

 

هملت

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 21:34 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

آن کس که بداند و بداند که بداند

آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
وان کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

 

 

 

گر  چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود

تا   ريا   ورزد   و  سالوس  مسـلـمان  نـشود

رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است

حيواني   کـه  ننوشد  مي  و  انسان  نـشود

گوهر   پاک   بـبايد   کـه   شود   قابـل  فيض

ور  نه  هر  سنگ و گلي لؤ‌لؤ‌ و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش

کـه  به  تلبيس  و  حيل  ديو مسلمان نشود

عشـق  مي‌ورزم  و  اميد  که اين فن شريف

چون   هـنرهاي  دگر  موجب  حرمان  نـشود

دوش   مي‌گفـت  که  فردا  بدهم  کام  دلـت

سـبـبي   ساز   خدايا   که  پشيمان  نـشود

حسـن  خلقي  ز  خدا  مي‌طلبم  خوي تو را

تا   دگر   خاطر   ما   از   تو   پريشان   نـشود

ذره    را    تا    نـبود   هـمـت   عالي   حافـظ

طالـب   چشمـه   خورشيد  درخشان  نشود

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 21:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

جوانـی‌ شمـع ره كـردم كه جـويـم زندگانی را

جوانـی‌ شمـع ره كـردم كه جـويـم زندگانی را

نجسـتـم زنـدگانـی را و گـم كـردم جـوانـی‌ را

كـنـون بـا بـار پـيــری آرزومـنــدم كه بــرگــردم

بــه دنـبـال جــوانــی كــوره راه زنــدگـانــی را

به يـاد يـار ديـريـن، كـاروان گـم كـرده را مـانـم

كه شـب در خـواب بينـد همـرهان كـاروانی را

بهـاری بود و ما را هـم شبابـی و شكر خوابی

چه غفلت داشتيم ای گل، شبيخون خزانی‌را

چه بيداری‌ تلخی بود از خواب خـوش مستـی

كه در كامـم به زهـر آلود شهـد شـادمانـی‌ را

سـخـن با مـن نمـی‌گويـی الا ای همـزبان دل

خـدا را بـا كـه گـويـم شكـوه بـی همزبانـی را

نسيـم زلـف جانان كو كه چون برگ خزان ديده

به پای سـرو خود دارم هـوای جـانفـشـانـی را

به چشـم آسـمانـی گردشـی داری بلای جان

خـدا را بـر مـگــردان ايــن بــلای آسـمـانــی را

نمـيـری شهـريار از شعـر شيـريـن روان گفـتـن

كـه از آب بـقـا جــويــنــد عــمــر جــاودانــی را

 

شهريار

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 21:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

شعر

دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستیِ هستی فزا
دیده بگشا ای پس ازسوء القضا حسن القضا
دیده بگشا ازکرم ، رنجورِ دردستان ، علی
بحر ِمرواریدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علی
دیده بگشا رنجِ انسان بین و سیلِ اشک وآه
کبرِ پُستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش ، خون وآتش ، خشمِ سرکش ، بیمِ چاه
دیده بگشا بر سِتم ، دراین فریبستان ، علی
شمعِ شبهای دژم ، ماهِ غریبستان ، علی
دیده بگشا نقشِ انسان ماند باجامی تهی
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِیلی ، خشک شد سروِ سهی
زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقیِ مستان ، علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینة هستان ، علی
نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 21:50 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

-دیده بگشا -

-دیده بگشا -

-دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستیِ هستی فزا
دیده بگشا ای پس ازسوء القضا حسن القضا
دیده بگشا ازکرم ، رنجورِ دردستان ، علی
بحر ِمرواریدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علی
دیده بگشا رنجِ انسان بین و سیلِ اشک وآه
کبرِ پُستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش ، خون وآتش ، خشمِ سرکش ، بیمِ چاه
دیده بگشا بر سِتم ، دراین فریبستان ، علی
شمعِ شبهای دژم ، ماهِ غریبستان ، علی
دیده بگشا نقشِ انسان ماند باجامی تهی
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِیلی ، خشک شد سروِ سهی
زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقیِ مستان ، علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینة هستان ، علی


نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 19:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم فروردین 1386

احساس درکنیم

اولین سر منزل وحدت دل است
کو رها از وادی آب و گل است

آنچه را در سینه دل کردی به نام
نیست دل هست اصطلاحی از عوام

دل ندارد حد که او بی منتهاست
زان سبب گفتند دل عرش خداست

این دل مادی که تعویضش کنند
گاه تنگ و گاه تعریضش کنند

کی تواند بود قلب اهل دل
کی شود بر عرش رحمان مستدل

این خرافات مسلم را بهل
اینکه جا در سینه دارد نیست دل

وسعت دل را که ماوای خداست
کس نمی‌داند که حدش تا کجاست.

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 9:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

مگه من دل نداشتم!

 

مگه من دل نداشتم!

توي باور نازت ، ازم يه ياغي ساختي

مي خوام بگم عزيزم ، منو تو نشناختي

 

دوست دارم كه باشم

تو باور تو يك مرد

با حال التماسي

نگم دوباره برگرد

هر واژه ي بي ربط

اونو يادم مياره

همه ميخوان بگن اون

منو دوسم نداره

هر روز مثل اشكي

كه مي خوام بارون ببينم

ولي طاقت نميارم

تو چشاي تو بشينم

مگه من دل نداشتم!؟!؟

دل منو شكستي

چرا وفا نكردي؟

 به اون عهدي كه بستي

تو كه گذاشتي رفتي

منو تو اين شب سرد

با التماس دستام

مي گم دوباره برگرد

 

مي خوام بگم كه يادت

توي دلم مي مونه

توي دلم سياه نيست

اينو چشات مي دونه

مي گن شيرين و فرهاد

رفتن توي هر ياد

چون به هم نرسيدن

كردند عشقو فرياد

  مگه من دل نداشتم!

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 1:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم بهمن 1385

شعر شبهای برره

شعر شبهای برره

 

برره

بیا بریم دشت
کدوم دشت
همون دشتی که خرگوش خواب داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
خواب خرگوش به خواب یار میماند وله ی
خواب خرگوش به خواب یار میماند وله ی

بیا بریم کوه
کدوم کوه
همون کوهی که اهو ناز داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مگیر
خرگوش دشتم را مگیر
اهوی کوهم را مگیر
خال اهو به خال یار میماند وله ی
خال اهو به خال یار میماند وله ی

بیا بریم باغ
کدوم باغ
همون باغی که قمری تاب داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
اهوی کوهم را مزن
قمری باغم را مزن
چرخ قمری به چرخ یار میماند وله ی
چرخ قمری به چرخ یار میماند وله ی

بیا بریم کوه
کدوم کوه
همون کوهی که عقاب تاب داره
ای وله
بچه صیاد به پایش دام داره
ای وله
بچه صیدم را مزن
خرگوش دشتم را مزن
اهوی کوهم را مزن
قمری باغم را مزن
چنگ عقاب به چنگ یار میماند وله ی
چنگ عقاب به چنگ یار میماند وله ی


 

 

نوشته شده توسط سیدرفیع الدین میرعربشاهی در 22:17 |  لینک ثابت   •